تا پلکهای سنگينش را روی هم گذاشت

احساس کرد آرام شده

هنوز از گيجی آن همه خستگی‌ رها نشده بود که

کسی را که هميشه منتظرش بود توی يه باغ ديد

داشت به طرفش می‌آمد

نفسش به شماره افتاده بود، باورش نمی‌شد

آن آمد با يه لبخند،

کنارش نشست و با او صحبت کرد ، انقدر که همه خستگی از تنش بيرون رفت....

صبح که از خواب بيدار شد، دعاکرد که

"ای کاش هميشه خواب او را می‌ديد..."