سلام

ببخشيد من هيچ وقت دوست نداشتم كه اينجا خاطره نويسي كنم..

اما امروز صبح يه اتفاقي افتاد كه نتونستم ننويسم((صبح مثل هر روز ساعت 7 از خونه زدم بيرونتو كوچه اي كه مي‏يام تا به خيابون برسم دو تا گربه ديدميكيشون مشكي يكيشون پلنگي(راه راه خاكستري و مشكي) اين دو تا گربه داشنتن با هم آواز مي‏خوندند خيلي جالب ياهم ممممممممممممممئئئئئئئووووووو مي‏كردند منم يه چند دقيقه ايستادم و نگاهشون كردم كه ديدم يه گربه‏ي ديگه هم اومد اول شروع كرد به ليسيدن يكي از اونها و بعد اونم شروع كرد به خوندنچند دقيقه بعد يه گربه ديگه ..تا اينكه تعدادشون شد 6تا و همچنان خوندنشون ادامه داشتخدايا تو اون موقع هيچ آرزويي تو دنيا نداشتم جز اينكه اي كاش زبون گربه‏ها رو ميفهميدميا لااقل گربه بودم.نميدونيد چقدر اين موضوع برام جالب بودخدايا كاش لااقل مي‏تونستم وايسم و ببينم آخر اين سمفوني گربه‏ها چي ميشه؟به هر حال با تمام حس كنجكاوي كه داشتم مجبور شدم بيام سر كار…….