سلام
تا حالا شما مامان مامانتون بوديد؟؟؟؟
من اين چند روز چون مامانم پاش شکسته مجبور بودم بمونم خونه و از مامانم پرستاری کنم.....
اما هر کار کردم نتونستم مامان خوبی براش بشم.....
اين يه تيکه از مکالماتی که اين چند روز تو خونه ما انجام شده.....
((مهسی می دونی مامان چه غذايی دوست داره؟
نه از خودش بپرس...
مهرداد می‌دونی مامان چرا انقدر دلتنگه؟
نه از خودش بپرس...
فرهاد مامان از چه کتابی خوشش مياد يا اصلاْ مامان به چی علاقه داره؟؟؟
از خودش بپرس....))
ولی آخه مامان بدون اينکه از خود ما بپرسه جواب همه اين سئوالها رو می‌دونه....
************************
مامان بدجوری درد داره ....خدایا چرا ایندفه مریضی مامان اینقدر سخته....
نه مریضی مامان سخت نیست...سخت اینه که تا چند وقته پیش که مامان‌بزگ زنده بود ما همیشه تو اینجور‌وقتها اونو داشتیم...آخه اون مامان مامان بود ، دردش رو می‌فهمید، الان بیشتر دلتنگی مامان هم از همینه....
************************
نتیجه اخلاقی۱ : مامانها هر چه قدر هم که بزگ بشند باز هم فقط مامانشون می‌تونه درددلشون رو بفهمه...
نتیجه اخلاقی ۲ : مامان بودن چه قدر سخته....
دست آخر :اگر مامان‌بزرگ بود ما اینهمه مصیبت نداشتیم.... همه کارا ردیف بود....