تو از سلاله ی کدام آسمانی که چنين بی پروا ، روح مرا به خود می خوانی ؟! در اين دير کرد زودازود ، خود ، نجسته يافتمت . و اکنون نيک می دانم ، روح سر کش من تو را می جسته است . دوش بر بلندای گريه تماشايت کردم . در نم اشک خويش سوسوی ستارگانی را ديدم که مرا به آرامشی عظيم فرا می خواندند. بی هيچ ترديدی ، دانستم که ايشان ، پيامبران تواند .
و ای مهربان ، هيچگاه پيامبرانت را از من دريغ مدار ..
و ای عشق من تو را ديدم و آغاز خود را از تو آموختم .

چون عشق به دل رسيد دل درد کند
درد دل مرد ، مرد را مرد کند
درآتش عشق خود بسوزد وآنگه
دوزخ زبرای ديگران سرد کند

مطلب بالا رو من ننوشتم.....