چرا بيهوده مي گريم...
چرا بيهوده مي‌خندم...
چرا از تو گريزانم...؟؟؟


وقتي كه مي‌ايي خزان هم با تو مي‌آيد
خزان بي رحمتر از تو
نهال عشق را مي‌كند از جاي
و با بادي تندر سا
مي‌برد آرام جانم را
مي كشد شوق نهانم را....
تو را نزد خزان عشقي است بي‌فرجام
كه تا انتهاي بودن من راه مي‌پويد....


و من تنهاي بي سامان...
ميان خلوت خاموش ...
راه مي آيم مگر دستم بگيري...!!!