در ميان بهت اين بيهودگيها گم شدن

يا اسير تند باد لحظه ی عاشق شدن

در گذشتن از خود و در بحر غمها گم شدن

سر خود را گو نگفتن ، از بر پيدا شدن

من دل خود در سرای بی کسی گم کرده ام

دی سرائی جسته ام ، ليکن خودم گم کرده ام

گم شدن در واهه ی لحظه بود در آن زمان

لحظه ی بودن شده ست معدوم ،  در قيد مکان

لحظه ی گمگشتگی ها عاقبت آخر شود

اين سرِآغازی دگرگونه است که در بطنم شود

من سخن در يافتم تا چون توئی را يافتم

چون توئی را يافتم آگه شدم در يافتم...؟؟؟!!!