در خواب ديدم که مرا

همچو مرغان سحر می راندند

اين بد اختر صيادان دل شام سياه......

 

و تو در بهت سکوت

لب به تاريکی و وحشت نگشودی که چرا؟

شب مرا در بر خويش می‌فشارد ....

 

تو در انبوه دلم جز غم خود

هيچ نگذاشته ای!!!!

هيچ نگذاشته ای!!!!!!!