تا پلکهای سنگينش را روی هم گذاشت

احساس کرد آرام شده

هنوز از گيجی آن همه خستگی‌ رها نشده بود که

کسی را که هميشه منتظرش بود توی يه باغ ديد

داشت به طرفش می‌آمد

نفسش به شماره افتاده بود، باورش نمی‌شد

آن آمد با يه لبخند،

کنارش نشست و با او صحبت کرد ، انقدر که همه خستگی از تنش بيرون رفت....

صبح که از خواب بيدار شد، دعاکرد که

"ای کاش هميشه خواب او را می‌ديد..."

/ 5 نظر / 4 بازدید
دلداده تو

آنوقت شاید دیگه از صحبت کردن با ان انقدر آرامش نمی‌گرفت.

كمند

انتظار و آرزو اگر نباشه اميد زندگی هم نيست با انتظار حرکت به سوی آينده شروع می شه

خاطرات کودکی

سلام روزش همون روزه شرمنده همه برنامه ريزی ها مون بهم ميخوره

حسن نژاد

با سلام . وبلاگ خوبی داری . هر از گاهی به تو سر می زنم . زنده باشی.