مادرم غمت را می فهمم!!!


جوون تر که بودم تا سالهای آخر دبیرستان و سالهای اول دانشگاه، زیاد به فکر خانواده و دلنگرانیهاشون نبودم... این که غم خانواده غم من باشه و برای تک تکشون دلم بلرزه...
تا زمانی که پدرم مریض شد، همپای برادرهای بزرگترم دنبال دکتر، دارو و بیمارستان و... بودم.
از همون موقع ها احساسم به بقیه اعضای خانواده هم نزدیک شد....
غم برادرم را از چهره اش می خوندم و شادی مادر را تو فضای خونه حس می کردم.....
الان هم که ازدواج کردم تو چهره همسرم درد، غم، شادی، نگرانی و ... دیگه را به راحتی تشخیص می دم و بدون اینکه حرفی بزنه سعی می کنم درکش کنم....
براش جالبه!!!! بارها از من می پرسه چه جوری می تونی این حس ها را از آدم ها بگیری و بفهمی نیازشون به چیه!!؟؟
با این که آن بچه ی اوله و من آخر!!!! و معمولاً بچه های اول بیشتر به خانواده نزدیکند....

این ها را گفتم که بگم صبح که می آمدم اداره تو نگاه مادرم یه حس نگرانی دیدم، حسی که خودم خوب می دونم هر وقت که حرف از رفتن یکی از ماها به خارج از ایرانه براش پیش می آد... و این حس از غرغرهای من از کار و برنامه چینی برای رفتن شروع شده!
خدایا اگر قسمت و قضای تو به رفتن منه نذار رفتنم اینطور ماردم را آزار بده

پ ن: این روزها یه حس دیگه هم تو همسرم احساس می کنم و آن علاقه اش به بچه است!!!39.gif09.gif

بعد تر نوشت: به جون خودم من یادم نمی اد جایی گفته باشم که بچه دار شدم!؟


/ 26 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگاهی نو

من نگاه غمگين مادرم را ۱۰ ماه پيش که ديدمش و داشتم دوباره از ايران خارج شدم يادم نمی ره و جلوی چشمم است. کاش ۲ ماه ژيش فوت نمی کرد و من باز می ديدمش. بد جوری دلتنگش هستم

دريا پري

اول راجع به سوالی که پرسیده بودی.... اون آدم خودش مدیوم بود و گفت من نیروی تو را احساس می کنم و می بینم. دوم هم نه تنها مادرها.. همه آدم ها وقتی از نزدیکانشان دور می شوند مدام نگرانند و تصور می کنند بدترین اتفاق ها داره برایشان می افتد.

نازلی

نرجس جان من هم آرزو ميکنم که هرچی صلاحه پيش بياد دوری فرزند ها هميشه برای مادر و پدرشون سخته اما کم کم اين دلتنگی و دوری تبديل ميشه به عادت ! برای من و خانواده ام هم اوايل خيلی سخت بود اما اگر الان بخوام ازشون دوباره دور بشم به مراتب خيلی راحت تره برامون نی نی هم خوب فکريه ...هرچند اگر الان نی نی داشتيد دور شدنتون برای مادرتون سخت تر بود...ميگن نوه خيلی عزيزه

هلن

سلام دور شدن فرزند از مادر خيلی سخته.البته بيشتر برای مادرا.دوران دانشجو یی از خونواده دور بودم.به من خوش می گذشت ولی اونا خیلی نگرانم بودن.انشالا هر چی به صلاحته همون برات پیش بیاد. ما منتظر نی نی هستیم.

شاذه

نمی دونی چقدر سخته. دنيا ارزششو نداره. نمی خوام نصيحتت کنم. تو حق داری راجع به زندگيت تصميم بگيری. ولی من يه مادرم. می دونم مادرت چی ميکشه. می دونم چی کشيده تا به اينجا رسيدی و چی می کشه از لحظه ای که جداً عزم رفتن کنی. وقتی که هواپيما از زمين کنده بشه، دل اونم از جا کنده ميشه. می دونم خيلی از مادرا دوری بچه هاشونو تحمل کردن و هيچی هم نشده. خيلی از مادرا خودشون بچه هاشونو فرستادن اونور آب... اما تمام اينا رفع دلتنگی مادر نميشه. مادری که با هر تنگ شدن نفست نفسشو حبس می کنه و تا راه نفست آزاد نشه دوباره نفس نمی کشه. مادری که وقتی دستت زخم ميشه ده برابر تو درد ميکشه. حتی شبا از سوزش دلش از خواب می پره و فکر می کنه تو الان تو خونت با انگشت بريده ات چه می کنی... نمی دونم. واقعاً نمی دونم...

رز سفيد-زهرا

خب حالا که اقای همسر رو اينقده خوب درک ميکنی يه نی نی فينگيلی براش بيار ديگه دوست داره

غزال

راستی من اصلا نميدونم چرا برات نوشته بودم از چشمای نينی...؟! منظورم چشمای شوشو بود...مثل اينکه حواسم خيلی برته..!!!!

سارا

اينکه آدم همدم خانواده اش باشه خيلی خوبه. اين يعنی اينکه انقدر به بلوغ فکری رسيدی که با شاديهاشون شاد شی و از غمهاشون ناراحت. منم از وقتی ازدواج کردم مامان و بابام برام خيلی مهم شدن... راستی راجع به نی نی دار شدن هم بايد بگم که دير يا زود اين اتفاق بايد بيفته مهم آمادگی تو و همسرته ضمنا از کامنتت که پشت سر بهنام بد گفتی ممنونم. حالا بگو کی و چجوری باهات حساب کنم؟

رزسفيد

آخی مامان ها هميشه نگرانن.خدا حفظشون کنه. تو خوبی عززززززززززيزم؟ من با اين هوا کلی حال می کنم.اميدوارم که تو هم ازش لذت ببری عززززززيزم