خدايا اين چه دردی است که درمانش همه مرگ است....

و اين مرگ است که فرمان می دهد بر من....

و اين مرگ است که می‌ايد به آغوشم...

         و من دلداده‌تر از او به سويش اوج ميگيرم...

/ 14 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
darya

سلام..... و مرگ ... شايد تنها کلام!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرنیان

مرسی از اینکه سر زدی دوست خوبم.خوشحالم که با تو و وبلاگت آشنا شدم.

natasha

همش قشنگ بود ولی اون ماجرای گربه ها......... منم جای تو بودم چنين آرزويی ميکردم.

kolbeyeshgh

بيا که عمر چو باد بهار می گذرد/بکار باش که هنگام کار می گذرد/ توغافلی و شفق خون ديده می بارد/ که زود می رود و روزگار مي گذرد/ زچشم اهل نظر کسب کن حيات ای دل/ که آب خضر از اين جويبار می گذرد. سلامت و پايدار باشيد. يکی از برو بچه کلبه ی عشق

zorba

سلام....براتون افلاين گذاشتم يه سر بزنيد.....ممنون

sara

و نترسيم از مرگ/مرگ پايان کبوتر نيست/..../مرگ در ذهن اقاقی جاريست/.../در نبنديم به روی سخن زنده تقدير که از پشت چپرهای صدا می شنويم..../

ديونه.........pedrum

و من مرگم و من آوار تلخيهاي پر لبخند و من از راه رفته باز ميگردم همان راهي كه ميداني همان چاهي كه بر لب هاي تلخش بوسه فرياد خواهي زد ... من همان مرگم !

Omid

سلام خیلی وبلاگ با حالی دارین منم اب دیت کردم ماله خودمو یه سری بزن