مرا هم با خود ببر

در آن لحظه که ميان زمين و آسمان

ميان ترس و حقيقت 

و ميان باور و پندار بودم....

اين واژه در ذهنم طنين داشت

هر جا که هستی ...

مرا هم با خود ببر

/ 26 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ramila

منم گفتم منو ببرن ولی نبردن

MOO

آخی پس نبردنت؟ ايشالله سرش به سنگ ميخوره مياد دنبالت ننه نگرانش نباش

محسن

سلام ... وقتی هميشه اينطور می نويسی نمی شه درست نظر داد ٬ اما اين شعر ها و نوشته ها احساس خاصی در خودشون دارن ٬ که کاملاْ احساس می شه ... !!!

azimi

ودر نوشته های هيچ کس به غير از تو نشانی از من نيست.. کسی مرا نمي خواند..کسی مرا نمی نويسد. و من متحير ازدلبستگی ات.. به نرمی مينشينم تا بدانم امروز برايم چه نوشته ای..امروز از من چه گفته ای..در نوشته هايت غرق ميشوم..وارام ارام حضورت را تجربه ميکنم..وسکوت نجيبانه ات را می ستايم..وعشق اميخته با شرمت راميفهمم..بامن بگو؟؟اياحضوری به اين کم رنگی چنين طغیانی در تو بوجود اورده است؟ ايا تو درمن گمشده خويش را جستجو ميکنی؟مدتی طولانی ميانديشم که چگونه باورت کنم. واکنون توخود ميدانی. اين را نيز بدان که از اين پس تنها سبب ساز نوشته های منی.....مهربان یار..حضور پرمهرت را که ارامش بخش ساحل ارامش من هست چگونه تفصیرش کنم.؟ به اندازه زیبایی همان دنیایی که برایم ساختی با نوشته هایت..دعا میکنم همیشه شاد باشی..........باباعظيمی

محمد

سلام . حال شما خوبه ؟؟؟؟ شنيدم که . . . . . . . ما رفتيم بای بای . . . . . . . .

zorba

سلام... اپديت نميکنی؟.

zorba

سلام...... چشم... برای شما هم مياريم.. البته هر وقت خودش اومد... تو يه سفر که خودش هم اومد حتما از خجالت تو و سارا در مياييم...اما شايد يه کم طول بکشه... مورد نداره که؟!!..

zorba

منو تک خوری؟... اخه به من مياد؟.. اصلا چيزی بوده که من بخورم؟...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!):