چرا بيهوده مي گريم...
چرا بيهوده مي‌خندم...
چرا از تو گريزانم...؟؟؟


وقتي كه مي‌ايي خزان هم با تو مي‌آيد
خزان بي رحمتر از تو
نهال عشق را مي‌كند از جاي
و با بادي تندر سا
مي‌برد آرام جانم را
مي كشد شوق نهانم را....
تو را نزد خزان عشقي است بي‌فرجام
كه تا انتهاي بودن من راه مي‌پويد....


و من تنهاي بي سامان...
ميان خلوت خاموش ...
راه مي آيم مگر دستم بگيري...!!!

/ 26 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
alirerza

ای سرنوشت! هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را منشين که دست مرگ ز بندم رها کند محکم بزن به شانه من تازيانه را

مصطفی(من وتو باهم)

سلام.....نوشته هاتون عاليه....خوشحالم که بازم سعادتی بود اينجا اومدم...برای شما وخوننده های عزيز آرزوی موفقيت دارم...قربون شما...ياعلی

.

سلام ميبينم که اول شدم . نفر بيستم هم هستم . صبحتم بخير . خسته و دلزده از بار گران / همچو رودی روان/ می روم جانب دريا / شايد اين وحدت تازه / برهاند مرا / . . . . . . . .

shirin

وای ماه بود ... عالی و زيبا

MOO

salam,kojaei madar,omidvaram be rah ayad o dastat girad ta ....

داداشی

چرا حالا خزان؟ بهار بهتره که!

natasha

اميدوارم شب يلدای خوبی رو پشت سر گذاشته باشی ........... راستی فکر کنم می خواستی از من يه سوال بپرسی ، منصرف شدی؟؟؟؟؟؟؟؟

افشين ( بی نام بی پايان )

سلام ممنون مرسی به شما چطور خوش گذشت به ما که خوش گذشت ممون مرسی ........... ديگه چه خبر با معرفت.............. راستی شما با اتوبان همت نسبتی دارين ( محض خالی نبودن عريضه ميگم ) شوخی کردم به دل نگيری که جريان داره فعلا..........

یه بچه مثبت...

سلام.به ما نمياد داستان بنويسيم.چطور به شما مياد شعرهای قشنگ قشنگ بنويسين.