در خواب ديدم که مرا

همچو مرغان سحر می راندند

اين بد اختر صيادان دل شام سياه......

 

و تو در بهت سکوت

لب به تاريکی و وحشت نگشودی که چرا؟

شب مرا در بر خويش می‌فشارد ....

 

تو در انبوه دلم جز غم خود

هيچ نگذاشته ای!!!!

هيچ نگذاشته ای!!!!!!!

 

 

/ 20 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیمان سلیمانی

سلام علیکم! خوبی تو وبلاگ علیر ضا قزوه کامنت شما را دیدم گفتم سری زده باشم من این آشنایی را به فال نیک می گیرم

داداشی

نا مرد بی معرفت! چرا ننه نرجس و اذيت می کنی؟؟؟

pedrum

تو هنوز داري خواب ميبيني ديگه پاشو بسه !

zorba

تو در انبوه دلم جز غم خود/ هيچ نگذاشته ای!!!!/.... سلام..

pedrum

اين شيرين خيلي بي تربيته !

pedrum

اين بد اختر صيادان دل شام سياهت منو كشته بي معرفتم خودتي ! من كجا تورو پيدا كنم دلم برات يه ذره شده ! هان ؟ زرشك هم زرشكهاي قديمي يه قلپش اينقدر ترش بود كه لااقل خواب از سرت ميپريد ! (زرشك رو قلپي نميخورن ولي حالا ... !)

بوی گندم

سلام عزیزم نوشته هاتون خیلی قشنگه مختصر و پر معنا من که شخصا خیلی حال کردم اميدوارم هميشه موفق و پيروز باشيد راستی اگه دوست داشتی يه سری هم به ويلاگ من بزن خوشحال می شم نظرتون و بدونم به اميد ديدار ادوين

sima

SALAM DOSTE AZIZ BE MAN HAM YE SARI BEZAN