شايد هر بار بهانه ای برای رفتن بيابم

اما اين بار می خواهم بی بهانه بروم....!؟

/ 7 نظر / 8 بازدید
رضا

وفای شمع را نازم که بعد از سوختن هر دم ......بسر خاکستری از ماتم پروانه می ریزد .... داستان شب هجران تو گفتم با شمع ....آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد .... مردم از درد و ببالینم نمی آئی هنوز ...مرگ خود می بینم رویت نمی بینم هنوز .... آشنایان از برم رفتند چون دامن کشان ...شمع را نازم که میگرید ببالینم هنوز .... تو را بجان خاطر پروانه ای شمع .... که مهمان تو یک شب بیش نیست ..... شمعم که میان شب تار افتادم ....اشکم که از چشم روز گاتر افتادم ....

دلداده تو

بهانه رفتن را به تو ارزانی خواهم داشت.

میرا

سلام به تو ای عزيز دلم برات شده يه ريز

پدرام

منم دلداده ميخواهم :( بهم ارزون بده همه گرون ميدن آخه !

حباب

رفتن چاره هيچ دردی نيس .... ولی شايد ديگه نمی تونی بمونی که ميخوای بری ...هان؟؟؟

بچه مخفی

بی بهانه رفتن عاقبتش زود برگشتنه!

zorba

سلام..شرمنده بابت اينهمه تاخير و دوری...به محمد عزيز هم سلام برسون و بگو من هنوز مخلص اون پدر با مرام و مهربونش هم هستم(چشمک)... شاد باشيد