چه قدر دلم برات تنگ شده....

برای تويی که هميشه پشت و پناهم بودی....

ديدن يک منظره باعث شد از خونه تا اينجا به يادت اشک بريزم....

الان هم ديگه چشمهام صفحه مونيتور را نمی بينه....

دلم خيلی هوات رو کرده....

می خوام پر بزنم بيام پيشت......

اما نمی تونم.... اما نمی‌تونم.... اما نمی‌تونم....

دلتنگی من برای تو آنهم امروز؟؟؟؟ درست  مثل  همه اين چند سالی که نيستی!!!!

/ 16 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
anotherone

جالبه که به شما ميگن مامان نرجس !! آخه من با ديدن اين نوشته ياد مادرم افتادم .

تاریخ شفاهی

مبارک باشه . کيک تولد خوشمزه ی بود به وبلاگ ما هم سر بزنين :د

گندم

چه همدرديم من و تو....با سلام.

Paiti-Raman

ميدوني چقدر دلم ميخواست كنارت باشم، ميدوني چقدر بهت بدهكارم، ميدوني .... نه هيچوقت نميدوني ، به خاطر برنامه ريزي غلط و شايد هم تنبل پسندانه زرشك ! من نبايست بتونم ... ! به هر صورت با اين متني كه واسه بابا نوشتي تمام وجودمو پر غصه كردي ديگه حوصله تبريك تولدتو ندارم. خيلي خستم خيلي .... !

MOO

آخيييييييييييييی تو هم ......آره؟

حامد

سلام:وبلاگ قشنگی داری و مطالب جالبی نوشتی. خوشحال به من هم سری بزني و نظر تو بگی. ممنون

مهيار

سالگشت آغاز زيستن بر تو مبارک/// شک نبايد کرد بر اين دل تنگ که اگر نبودی هرگز کبوتر نبودی/////

تارا از کلبه ی عشق

ای دو چشمانت چمنزاران من/داغ چشمت خورده بر چشمان من........سلام نرجس منو يادته؟ما يه زمانی با هم رفت و آمد داشتيم...من هنوزم منتظرتم

ramila

کاش وقتی آدما حس پريدن دارن بال هم هم داشته باشن

linddhv

اگر زتو دورست چه باک؟ دل ما که جغرافيا نميداند