من انعکاس شمشيرت را در مرداب روبرو می‌ديدم،

وباز دست از دوستی نمی‌کشيدم....

 

من درهرم شعله‌های دشمنيت می‌سوختم ،

در آن هنگام که تو نيازمند ياريم بودی....

 

اما کنون که در شقاوت به مردی رسيده ای

ديگر مرا در کنار خود نخواهی ديد......

 

                                            تو را در ميان مشتی خاک پنهان خواهم کرد.....

/ 16 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
tanha

سلام عکس کبوتر هم بزاری بد نيست به ما هم سر بزن

امير

سلام و صد سلام نرجس خانم چرا اينقدر خشن ؟ دلت به درد اومده ؟ واي بر ما كه تورا غمين ونالان نبينيم. آرزوي دلي شاد وپر از محبت برات دارم

ایمان

سلام / همه چيز از نبودن تو حكايت مي كند / به جز دلم / كه همچون دانه اي در تاريكي خاك/ در انتظار بهار مي تپد/تو بر مي گردي ... مي دانم

نامی

اما من تو را اکنون که در شقاوت غرق شده ام می‌خواهم تا نجات بخش اميدهای ديرينم باشی.

pedrum

خوب ميخواهي كلك بزني زير مشتي خاك بذاريش بهش آب بدي سبز شه ! اي بدجنس !

عليرضا

هنوز هيچی نشده کار به دادگاه کشيد ؟

شعرهاي مهيار

و مگر به کلاغی بماند کبوتر برای پنهان کردن جسدی در زير خاک ///

zorba

سلام نرجس عزيز و ممنون از لطفت... باور کن خودم هم باورم نميشد که يکسال بتونم دوام بيارم توی اين دنيای بلاگستانی.. اما وجود دوستان خوبی مثل تو منو تا امروز نگه داشته... اميد که باز هم اين دوستيها ادامه داشته باشه... شاد باشيد و سرفراز